تبليغاتX
623938 شهرستان فراشبند
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

                      خاطرات پژمرده

در این قسمت می خوام یه خاطره از دوره سوم دبیرستان براتون بنویسم:

... زنگ راحت بود و بچه ها همه اومده بودند بیرون برای هوا خوری، ما هم که به قولی ارشد مدرسه بودیم و خرمون از هر کسی بیشتر می رفت. یکی از بچه های گل روزگار به نام محمد رضا نوشادی برادر وهاب که همکلاسیمون بود و با یه موتور یاماها ( پوکیده) میو مد مدرسه.اتفاقا قرار شد زنگ راحت بره وبرای مدیر مدرسه اقای ... نون سنگک بگیره ما هم که حس بازیگوشیمون گل کرده بود با چند تا از بچه ها قرار گذاشتیم که سیم گاز موتور محمد رضا رو تا اخر بیاریم تا بیاد و موتور رو روشن کنه،ما همه دور وایساده بودیم و صحنه ای رو که قرار بود چند دقیقه دیگه اتفاق بیفته نگاه می کردیم. خلاصه محمد ررضا اومد سوار شد و موتور رو روشن کرد و توی دنده زدن همان و با سرعت به میله والیبال مدرسه خوردن همان. خدا رو شکر این شوخی نامربوط ما به خیر گذشت و محمد رضا که زیر موتور ناله می کرد هیچ چیزیش نشده بود البته از دست ما هم ناراحت نشده بود

نوشته شده توسط یونس فاتحی در ساعت 12:28 | لینک  | 
 

1440364